الشيخ المفيد ( مترجم : محمود مهدوى دامغانى )

173

الجمل ( نبرد جمل ) ( فارسى )

خود تقسيم كند . طلحه و زبير نيز همراه گروهى به بيت المال آمدند و مقدار زيادى از آن بردند و چون خواستند بروند بر درهاى آن قفل زدند و گروهى را از سوى خود به پاسدارى از آن گماشتند . عايشه دستور داد آن را مهر و موم كنند . طلحه خواست چنان كند ، زبير اجازه نداد و چون زبير خواست انجام دهد ، طلحه نگذاشت ؛ چون اين خبر به عايشه رسيد ، گفت : پسر خواهرم ( عبد الله بن زبير ) آن را از سوى من مهر و موم كند . و در آن روز سه مهر بر در بيت المال زده شد . سپس طلحه و زبير به عايشه گفتند : در مورد عثمان بن حنيف چه دستور مىدهى ؟ گفت : او را بكشيد كه خدايش بكشد . زنى از مردم بصره پيش عايشه بود ، گفت : مادرجان ! حواست كجاست ؟ آيا فرمان به كشتن عثمان بن حنيف مىدهى ؟ حال آنكه برادرش سهل ، امير مدينه و ميان اوس و خزرج بسيار محترم است . به خدا سوگند ! اگر چنين كارى انجام دهى ، سهل در مدينه با يك حمله تمام قرشيان را خواهد كشت . عايشه از آن تصميم خود برگشت و گفت : عثمان بن حنيف را مكشيد ولى او را زندانى كنيد و بر او سخت گيريد تا بعد تصميم بگيرم . عثمان را چند روزى در زندان بداشتند و چون ترسيدند برادرش سهل در مدينه بزرگان ايشان را زندانى كند و با ايشان در افتد ، عثمان را آزاد كردند . پيوستن ابن حنيف به على ( ع ) عثمان بن حنيف از بصره بيرون آمد و به امير المؤمنين على ( ع ) كه در ذو قار بود پيوست . همين كه چشم امير المؤمنين به او افتاد و ديد مردم با او چه كرده‌اند گريست و فرمود : اى عثمان ! من تو را به صورت پيرمردى كه داراى ريش بود فرستادم و با چهرهء بىمو بازگشتى . سپس عرضه داشت : پروردگارا ! تو خود مىدانى كه آن قوم بر تو گستاخى كردند و كارهاى حرام را روا دانستند . خدايا ! خودت ايشان را در قبال شيعيان ما - كه آنان را كشته‌اند - بكش و به سبب آنچه با جانشين من در آن شهر انجام داده‌اند در عذاب آنان شتاب كن . همين كه عثمان بن حنيف از بصره بيرون آمد ، طلحه و زبير درهاى بيت المال را گشودند و چون به سيم و زرى كه در آن بود نگريستند ، گفتند : اينها غنيمتهايى است كه خداوند وعده داده بود كه براى ما به زودى فراهم خواهد ساخت .